تبليغاتX
·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

ஐღஐدوستی فرصت نیست.بلکه مسئولیتی ست شیرین....ஐღஐ

سلام خدا جون

حا لت خوبه خدا جونم؟

خدا جون بی مقدمه میرم سر اصل مطلب و نامه مو با نامت شروع میکنم.خدا جون یادت میاد  برای اومدن به زمین چقدر بی قراری میکردم چقدر می گفتم:"خداجون خدایی منو بفرست پیش همبازیام"اما تو فقط نیگام میکردی و هیچی نمی گفتی.تا اینکه بالاخره کلافه شدی و تصمیم گرفتی منو بفرستی...کلی سفارشم کردی اما من انقدر تو رویاهام غرق بودم که زیاد به سفارشات گوش ندادم ولی یه چیزایی یادم میاد. وقتی داشتی کوله بارمو میبیستی یادت میاد بهم چی گفتی ؟گفتی:" گلکم برات گذشت میذارم چون دنیا محل گذره.حوصله میذارم چون د نیا خیلی کسل کنند ست .برات دل میذارم تا به همه دل ببندی و دوست داشته باشی و صداقت میذارم تا در دوست داشتن صادق باشی و دروغ نگی!و از همه مهمتر واست یه عالمه صبر میذارم چون تو دنیا یه اتفاقاتی میافته که فقط باید صبر داشته باشی. اگه اذوقه هات تموم شدن  تو جیب سمت راست کوله بارت یه مقداری امید میذارم تا با همون یه ذره بقیه ی زندگیت رو بگذرونی..."وقتی که ساگم رو جمع کردی تند تند ساگم رو از دستت قاپیدم و با هیجان به طرف درب دویدم با خواهش صدام کردی و من با بی حوصلگی نگات کردم در حالی که بغض کرده بودی گفتی :"اونجا اگه دلت رو شکوندن و احساس تنهایی کردی بدون من اینجا این بالا منتظرتم...راستی نه ماه طول میکشه تا به دنیا برسی" به حرفات گوش ندادم چون فک کردم اینارو میگی تا من نرم وتو تنها نمونی.یه لبخند مصنوعی زدم در و باز کردم....نه ماه گذشت تا به دنیا اومدم...همه دوروبر بودند و میخندیدن یه دف هایی حرفات یادم اومد و دلم برات تنگ شد و زدم زیر گریه اما مامانم با مهربونی منو تو اغوشش گرفت و من اروم شدم انگشت حیرتم رو به دهنم گذاشتم با تعجب به قیافه ی مهربونش نگاه کردم ...اخه تو گفتی تو دنیا ادما زیاد بلد نیستن که بخندن!...بزرگ شدم بزرگ بزرگ تر هیچکدوم ازاذوقه هام بدردم نخورد تا اینکه دیگه خیلی بزرگ شدم تازه ادمای دورورم رو شناختم شروع کردم یکی یکی از اذوقه هام رو استفاده کردم تا اینکه همشون تموم شدن الان دیگه هیچ اذوقه ایی ندارم خدا جون مگه بهم دل نداده بودی گفتی می دم تا عاشق شی اما خدا فک کنم دادی تا ادمای اینجا بشکوننش ...خدا جون همه چی بهم گفته بودی اما نگفته بودی که ادمای اینجا فقط شکستن بلدن ...خدا جون تو این دنیا  هیچکی جوشکاری بلد نیست ...خدا جون قربونت برم از امیدت هم استفاده کردم اما اونم تموم شده...خدا جون همه چی دادی دستت درد نکنه  اما کاشکی یه جعبه مداد رنگی هم میدادی تا بتونم دنیارو از رنگ مشکی در بیارم ...خدا جون یه سوال دارم تو مگه فقط به من دل دادی تا عاشق بشم ؟...من یادم میاد خیلی از اینایی که الان اینجا هستن تو کلاس عشق و عاشقیت حاضر بودن اما همونا دل منو شکوندن ...خدا جون برای اومدنم نه ماه طول کشید برایاینکه برگردم باید چقدر دیگه صبر کنم هرچند که دیگه صبری هم ندارم......

              

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:43 توسط ஐღஐیار دبستانیஐღஐ| |

            عروسک قشنگ من سیاه  پوشیده

                                     رنگ چشاش قرمز شده خوابش نمیره

             عروسک من چشات رو باز کن

                                      به این همه درد یه کم نیگاه  کـــــن

  

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:2 توسط ஐღஐیار دبستانیஐღஐ| |

چه بی توجه هستی تو هنگامی که دوست داریادم ها با بالهای تو پرواز کنند .اما حتی پری نیز برای پرواز به انها نمی دهی. کاش می توانستی چیزی از خود ببخشی.

**********************************

انها به من میگویند:{باید بین لذتهای این جهانی و ارامش جهان دیگر یکی را انتخاب کنی.}

من به انها می گویم :{می خوشی های این جهانی و ارامش ان جهانی هر دو را با هم انتخاب کرده ام. زیرا در دل می دانم که خداوند که شاعر است تنها یک شعر سروده است شعری که این جهان و ان جهان ادبیات ان اند.}

**********************************

ارزش کسی که به حقیقت گوش میدهد . کم تر از کسی نیست که حقیقت را بر زبان می اورد.

**********************************

خدایا ! من دشمنی ندارم. خدایا ! اگر قرار است دشمنی داشته باشم بگذار قدرت او با قدرت من برابری کند. می خواهم بین من و او فقط حقیقت پیروز شود.

**********************************

**جبران خلیل جبران**

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:9 توسط ஐღஐیار دبستانیஐღஐ| |