تبليغاتX
·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

ஐღஐدوستی فرصت نیست.بلکه مسئولیتی ست شیرین....ஐღஐ

السلام علیک یا ابا عبدالله

 

کاش می شد قلب زخمی داشتیم

در مسیر جاده ایی می ذاشتیم

کاش می شد یک سفر پا می گرفت

روح ما در کربلا جا می گرفت

 

کاش میشد آن عطش را درک کرد

جسم را در یک زیارت ترک کرد

کاش می شد عشق مارا می کشید

دل به درگاه عزیزش می رسید

 

کاش می شد روح ما ازاد بود

خادمی از خادمان باد بود

روی امواج نسیم اهسته نرم

می رسید اندرگهش در روز گرم

 

کاش میشد کفشدارش می شدیم

در هوای عشق زارش میشدیم

کاش می شد آن مشبک را لمس کرد

در ضریحش نذر چندین خمس کرد

 

کاش می شد دور میگشتم تورا

هفت دور از هفتمین دور خدا

حاجی حج قبولت می بودیم

کربلایی جبهه بوست می شدیم

 

دور اول شکر میکردم تورا

راه داری بی نوایی را چرا؟

دور دوم دور حر ازاد مرد

در مرامت هیچ کس را نیست طرد

 

دور سوم دور اکبر اصغرت

دور یاد اوردن ان پیکرت

دور چارم دور دستی روی سر

دور قطره های خون و موی سر

 

دور پنجم به نیابت از همه

دور زینب یا رقیه ,فاطمه

دور ششم دور لب تشنه بود

در میان لعل لب دشنه بود

 

دور شش دور تمام یاس هاست

دور ساقی اب ده عباس هاست

دور هفتم دور شاه کربلاست

دور اخر دور مستی با خداست

 

دور بی ابی و دور مادرست

دور گریه کردن ان دخترست

دور هفتم در دعا تعجیل کن

روی خود را بر زمین تعدیل کن

 

کاش می شد هشت دور بود این طواف

دور هشتم این دلم می شد کفاف

دور هشتم دور رد پرده هاست

از حجاب کربلا چشمت سواست

 

دور هشتم دور شخص داورست

دور جبریل ملک دور سر است

کاش میشد با گلابی ناب ناب

دست من می داد برتو جرعه اب

 

کاش میشد سالها بعد وفات

باز لبها تشنه میشد از فرات

کاش هرجا دفن شداین پیکرم

شاه من اهسته گیرد ان سرم

 

ارد و در کربلا مهمان کند

بانگاهش مسمندی خان کند

کاش کاش ما حقیقت دار بود

چشم ما تا صبح دم بیدار بود

 

کربـــــــــــــلا انگیزه ی عشق منی

روح دیــــــــــــــگر در میان این تنی....

 

بچه ها این شبا برای پسرداییم و همینطور سه تا از دوستام خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دعا کنین

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:9 توسط ஐღஐیار دبستانیஐღஐ| |

سلام

احوالات

نمیدونم کی بود ولی هنوز امتحانامون شروع نشده بود فک کنم تقریبا اذر اینا بود....

برف اومده بود همه ی زمین سفیده سفید شده بود و همینطور فوق العاده لیز...صبح طبق معمول با صدای زنگ ساعتم از خواب بیدار شدم و لباسای مدرسم رو پوشیدم یه لقمه نون پنیر به اصرار مامانم تو دهنم گذاشتم رفتم بیرون از خونمون دوستمم اومده بود بیرون تا منو دید گفت :" ابجی امروز تعطیل نیست"

من:"نمیدونم والا اخبار که چیزی نگفت"

دوستم:"یعنی بریم تا مدرسه"

من:"بریم دیگه تو که تربی _ناظم مدرسمون_ رو میشناسی اگه نریم پوست از کلمون میکنه"

خلاصه دوتایی طبق معمول دستایه هم دیگرو گرفتیم به طرف مدرسه حرکت کردیم...کلی از راه رفتیم و تا اینکه نزدیکای مدرسه به دو نفری که باهاشون مشکل داشتیم رسیدیم .من همینطور به زمین نگیه میکردم و مواظب بودم لیزنخورم که دوستم دستم رو فشار داد و گفت:"ابجی قشنگا اومدن "

منم سرم و بالا کردم تا ببینمشون نزدیک بود که لیز بخورم که دوستم درجامنو گرفت وگفت:"اوووووووووه چیکار میکنی" حالا اون دوتا هم داشتن به ما میخندیدن که به وضع فجیعی داشتیم رو برفا راه میرفتیم.

خلاصه تا مدرسه رفتیم دیدم درش بسته و رو درش نوشته:"به علت بارش برف مدرسه تعطیل میباشد با تشکر ......"

انقدر اون لحظه حرص منو دوستم دراومد بود که خدا میدونه اخه ما تا اونجا با هزار تا زحمت اومدیم حالا نوشتن مدرسه تعطیل میباشد...

دوباره دستای همدیگرو گرفتیم به طرف خونه راه افتادیم منم خودتون می دونید به شدت بچه ی سر به زیری میباشم دوباره سرم زیر بود که یه دف هایی دوستم با هیجان گفت:"شک شکی اینجا رو اس اس_اس اس نومه یکی از ادمایی بود که تو راه مدرسه میدیدیمش و براش اسم گذاشته بودیم و منظور از اس اس همون مخفف سوسک سیاه هست_"منم مثله این تازه به دوران رسیده ها سرم رو بالا کردم و گفتم کو کجاست؟
دوستم:"اونوره خیابونه"

من:"اهان دیدمش. ایول داره میره مدرسه الان میبینه تعطیله دماغش میسوزه"

دوستم :"ابجی بیا بهشون برف بزنیم"

من:"مگه از جونم سیر شدم"

خلاصه دوستم انقدر اصرار کرد که من راضی شدم ......دوتاییمون خم وشدیم دوتا گوله برف گرفتیم و وقتی که اس اس و دوستاش اومدن اینور خیابون و از ما جلو افتادن ما گوله های برفمون رو به طرفشون پرتاپ کردیم...گوله ی دوستم اصلا معلوم نبود کجا رفت ماله منم خورد به  عقب کفش اس اس...ولی به روی خودشون نیاوردن و رفتن....

رومو کردم به دوستمو و گفتم:"تو گوله برفت رو کجا زدی؟؟؟؟؟!!!!!!"

دوستم:"بیخیال ابجی خوابم میاد"

خلاصه اون روز کلیخندیدیم ...امروزهم به همدیگه زنگ زدیم به یاد اونروز انقدر خندیدیم که مامانامون فک کردن ما خل شدیم

اخ اخ یادش بخیر خیلی باحال بود

 

 

هی روزگار ...امروز هم برف اومده بود نشد برم پایین ادم برفی درست کنم  امتحان داشتم..حالا سه ساعت دارم امتحان میخونم از خواب شب میزنم تازه ساعت۱۱ شب اعلام کردن که دانشگاها تعطیله همه اعصا ب وروان مارو ریختن بهم

فیلا بابای

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:9 توسط ஐღஐیار دبستانیஐღஐ| |