تبليغاتX
·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

ஐღஐدوستی فرصت نیست.بلکه مسئولیتی ست شیرین....ஐღஐ

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام

خوفین؟

چه خبرا؟

نمیخواستم به این زودیا اپ کنم اما امروز که داشتم اینورو اونور میگشتم یه دفه ایی به این خبر برخوردم....

"جوشش خون از دل زمین در امام زاده فضل بهبهان!!"

خب من دیگه حرفی نمیزنم تصاویر رو ببینید...

 

 

 

 

 

به نظرتون ین جوشش چه علتی میتونه داشته باشه ....الا نشانه هایه ظهور....

منکه با دیدن این تصاویر یه حالی شدم شماهارو نمیدونم

منبع:"وب بهبهان"

یاعلی

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:58 توسط ஐღஐیار دبستانیஐღஐ| |

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

و خدا تنها بود

زمین بود و اسمان بود و کوه و دریا و دشت و صحرا و خورشید و ماه و ستاره و ابر و گل و گیاه و جانور و....و دیو و پیری و ....

اما هیچ کس نبود که خدا رابشناسد خدا را دوست بدارد با خدا حرف بزند....

خدا خیلی حرفها داشت

اما کسی نمیشنید

خدا خیلی مهربان بود

اما کسی مهربانی را نمی فهمید

خدا خیلی زیبا بود

اما کسی عشق را نمی شناخت

خدا خیلی بزرگوار بود

اما کسی بزرگواری را نمیدانست

خدا خیلی تنها بود

اما کسی نبود رفیقش باشد.

خدا مجهول بود

اما کسی نبود که اورا کشف کند....

کثیف ترین لجن های ته مرداب ها را برداشت

مجسمه کرد

بر انگاره ی خودش اورا تراش داد

لبهایش را بر لبهای او نهاد و روح خود را در اینکالبد لجنی دمید زنده شد .چشم هاش باز شد.گوشش شنوا شد.زبانش گویا شد.به راه افتاد.

خدا کوله بار امانتش را بر دوش او نهاد او با خدا پیمان بست و روانه ی زمین شد تا کار کند زمین را بکاود بسازد . بیندیشد.عشق بورزد . بشناسد.بیافریند.

                    و در جهان جانشین خدا شود

اسم او "ادم"بود.

ادم دو تا پسر یافت.اسم یکی را گذاشت قابیل و دیگری را هابیل.

قابیل و هابیل دوتا برادر بودند. از پدر یکی.از مادر یکی.خداشان یکی.دین شان یکی.ذات شان یکی.خانواده شان یکی. محیط شان یکی.زبان شان یکی.تارخ شان یکی.نژادشان یکی....همه چیزهایشان مشترک:

صبح دست در دست هم از خانه بیرون می امدند و به جنگل میرفتند .با هم شکار میکردند.به خانه می اوردند با هم میخوردند.

صبح دست در دست هم از خانه خودشان بیرون می امدند به دریا می رفتند با هم صید میکردند به خانه می اوردند و با هم میخوردند.

سفره شان دریا.باغ شان جنگل. مزرعه شان طبیعت. سقف خانه شان اسمان. صحن خانه شان زمین.زندگی شان برابری رابطه شان برادری.

هر چه بود مال هر دوشان بود مال خدا بود ."من" نبود و "ما" بود.

سالها گذشت.یک خدا.یک جهان.یک خانه.یک خانواده.یک عشق.یک پدر.یک مادر.یک نژاد . یک دین.یک کار.یک زندگی....

توحید بود و بنابراین:برابری.

برابری بود و بنابراین:برادری.

سال ها این چنین گذشت.خوب و خوش .دنیا زیبا و زندگی شیرین و ایمان نور و هیچ کدام بدی را نمی شناختند.زشتی را نمی دیدند.دشمنی هنوز خلق نشده بود.جدایی هنوز پدید نیامده بود دروغ .ستم.

روزی از روز ها قابیل دید که دا نه های ذرتی را که از جنگل اورده بودند نزدیک غاری که در ان خانه در ان خانه داشتند ریخته و سبز شده است...

برقی در مغزش زد و زیرکی در سرش پدید امد و نگاهی تازه در چشمش امد و دنیارا جور دیگر یافت.

پس می توان در طبیعت دست برد.حیله کرد.انچه را نیست .هست کرد. چیزی را که زمین ندارد ساخت.

دور زمین را خط  کشید. دران دانه کاشت.اب داد.سبز شد...

روزی هابیل چشمش به مزرعه برادرش افتاد .خوشحال شد.به انجا قدم گذاشت.از شوق قابیل را صدا زد در حالی که این معجزه بزرگ را به برادرش تبریک می گفت دست برد تا خوشه ی ذرتی را؟؟؟؟؟

ناگهان دستی از پشت _زورمند و خشمگین_ مچش را محکم گرفت.

_نه!این تکه زمین "ماله من" است.

_یعنی چه برادر؟

_یعنی "مال تو" نیست!

_من؟تو؟مال من؟مال تو؟هست؟نیست؟داری؟ نداری؟ اجازه؟حق؟منع؟

این کلمات تازه را از کجا اموخته ایی قابیل؟این با چه زبانی است که سخن میگویی برادر؟

             ابلیس!!!!

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:20 توسط ஐღஐیار دبستانیஐღஐ| |