·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·
ஐღஐدوستی فرصت نیست.بلکه مسئولیتی ست شیرین....ஐღஐ
این سماور جوش است پس چرا گفتی دیگر این خاموش است؟! باز لبخند بزن قوری قلبت را زودتر بند بزن توی ان مهربانی دم کن بعد بگذار که ارام ارام چای تو دم بکشد شعله اش را کم کن *** دست هایت : سینی نقره ی نور اشک هایم: استکان های بلور کاش استکان هایم را توی سینی خودت میچیدی کاش اشک مرا می دیدی خنده هایت قند است چای هم اماده است چای با طعم خدا بوی ان پیچیده از دلت تا همه جا پاشو مهمان عزیز "یک سال گذشت و چهار فصل" خدای من یک سال گذشت هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی را ندیدم. خدای من یک سال گذشت و چهار فصل. هراسان شدم پناهم دادی.بیمار شدم شفایم دادی. ارا مش و امنیت که رسید طبیب و پناه از یاد بردم. خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه پی تقدیری نیکو پرسان گشتم.شب قدر مرا فرا خواندی به سر خوانی پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم و دستان ملتمسم به اسمان بلند بود قلم رحمتت بر صحیفه بی تقدیرم خواست که بنگارد تقدیر نیکویی را. هیهات. با افتاب فردایش تقدیری دیگر را جستجو کردم و بار دیگر ارزوی خیسم خشکید و برباد رفت. خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز. هر روز به سجاده عبادت به رسم عادت زانو زدم که ذکر تو گویم پیشانی بندگی بر تربت ان نازنین می نهادم و بندگی هزاران معبود دیگر میکردم و لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد می بردم خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و.... چه می گویم؟؟؟!!!خدای من سال ها گذشت.ده .بیست. سی ....سال گذشت هر چه کردم و دیدی و هرچهبخشیدی و عفو کردی را ندیدم. خدای من چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبتت می خوانی ام؟! چگونه است که رهایم نمیکنی؟ چگونه است که هرگز از تو ناامید نمی گردم؟ این چه رسم خداییست؟ خدای من ادای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می اید تو مرا میخوانی که بخوانمت؟ این منم با حسرت سالهایه رفته یا مدبر اللیل و النهار این منم با هزاران امید به سالهایه پیش رو یا محول الحول و الاحوال خدا من بندگی ام را بپذیر التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا خدای من ارزویم چه شد؟الی احسن الحال خوب من بوی عطر تحویل میاید " چه مبارک تقدیری" سلام بچه ها حالتون خوبه؟ این اخرین اپ من تویه سال 86 هستو"شایدم اخرین اپم برایه همیشه.نپرسین چرا".سالی که مثله سالهای قبل اومد و داره میره مثله همین سال 87 که اونم میاد و میره و ما بدون هیچ تغییری سالها ر وپشت سر می گذاریم. این متنی هم که براتون نوشتم مربوط به این تاریخ میشه"23/12/84" ساعت:"12:13" تویه کلاس ما یعنی کلاس"306 سوم انسانی طبقه سوم ته راهرور سمت چپ". همه ی بچه ها داشتن بحث میکردن که فردا بیایم یا نه و من و دوستم"سمیرا"داشتیم واسه هم نامه ی اخر سال رو مینوشتیم. سمیرا اینو واسم نوشت و من هم همینو واسش کپی کردم خب دیگه حرفی ندارم امیدوارم سال خوبی رو داشته باشین. فقط یه چیز : وقتی میخوای بشینی پای هفت سین بخواه که هیچ دلی نباشه غمگین **بچه برای پسرداییم و داداش شهریارم و نگار جونم خیلی خیلی دعا کنید** یاعلی
چای با طعم خدا



.

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


