تبليغاتX
·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

ஐღஐدوستی فرصت نیست.بلکه مسئولیتی ست شیرین....ஐღஐ

 هر قاصدکی یک پیامبر است

ساکت و ساده و سبک بود.قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید و چیزی گفت. قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.

قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:{ اما شانه های من ظریف است. زیر بار این خبر می شکند.من نازک تر از انم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم}

فرشته گفت:{درست است انچه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن استو سنگین حتی برای کوه اما تو می توانی زیرا قرار است بی قرار باشی}

فرشته گفت:{فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر}

ان وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد میداد...

     

                                               *************

 حالا هزاران سال است که قاصد می رود و می چرخد و می رود و می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.

دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات امده بود . خبری اورده بود و تو یادت رفته بود هر قاصدکی یک پیامبر است . پنجره بسته بود تو نشنیدی و رد شد.

        

                                               *************

 

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی. دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود.از او بپرس چه بود ان خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار است.

سلام به یار های دبستانی خودم

خوبین؟

امروز با خوندن این متن یاد بچگی های خودم افتادم.

اونموقع که خیلی بچه بودم یادم میاد هروقت یه قاصدک از پنجرمون میومد تو اتاقم مامانم منو صدا میزد و می گفت بیا به  قاصدک بگو سلام مارو به عزیز جون و علی برسونه .

علی پسر خالم بود تنها همبازی بچگی هام. همیشه وقتی میومدم این شهری که الان سکونت داریم دلم فقط واسه مامان بزرگم و علی تنگ میشد واسه همین تنها پیامی که میدادم قاصدک ببره این بود که سلام منو به عزیزم و علی برسونه.

یادم میاد با مامانم یه شعری می خوندیم بعد قاصدک رو فوت میکردیم و هر وقت دوباره یه قاصدک میومد مامانم میگفت ببین اینم داره میگه عزیز جون و علی سلام رسوندن.

خلاصه که چه روزگاری بود!!!!

این شعرخیلی قشنگ هم مال مریم حیدر زاده هست

یگیا  

بچگیا یادت هست بازیا اشنک داشت

گفتن نریم توپ بازی چون شیشمون ترک داشت

 

بچگیا یادت هست رفتیم تو حوض ماهی

مامان تو بهم گفت خیر نبینی الهی

 

بچگیا یادت هست دروازبان نداشتیم

تا ضربه کاشته بود جون واسه اون می ذاشتیم

 

بچگیا یادت هست از رو دیوار پریدیم

اهالی داد کشیدن ما خندیدیم و شنیدیم

 

بچگیا یادت هست گفتن که خیر نبینین

گفتن که ما بدترین ادمای زمینیم

 

بچگیا یادت هست نیومدی تو کوچه

حتی واسه خرید لواشک و الوچه

 

بچگیا یادت هست ما دیگه توپ نداشتیم

یه روز واسه خریدش پول روی هم گذاشتیم

 

بچگیا یادت هست دنبال هم تو کوچه

اون دوره گردی که داشت لواشک و الوچه

 

 

کاش که همون روزا بود اون روزای طلایی

اون روزا که یکی بود پولداری و گدایی

 

بزرگ شدی  تو کوچه بهت دادم یه نامه

گفتی سلام واجبه چون جواب سلامه

 

حالا شنیدم تورو میدن به یه غریبه

مرده بودم مگه من چقد کارات عجیبه

 

حالا به من توپ نزن به من کمک کن کمک

چون مث شیشه ی ما پره دلم دلم از ترک

 

 

              

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:29 توسط ஐღஐیار دبستانیஐღஐ| |