·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·
ஐღஐدوستی فرصت نیست.بلکه مسئولیتی ست شیرین....ஐღஐ
تو چه ساده ای و من چه سخت تو پرنده ای و من درخت اسمان همیشه مال توست من ولی همیشه گیر کرده ام تو به موقع می رسی و من سال هاست دیر کرده ام *** خوش به حال تو که می پری راستی چرا دوست قدیمی ات_درخت را_ با خود نمی بری؟ *** فکر میکنم توی اسمان تو جا برای یک درخت هست هیچ کس در بزرگ باغ افتاب را رو به ما نبست یا بیا و تکه ای از اسمان برای من بیار یا مراببر توی اسمان ابی ات بکار *** خواب دیده ام دست های من اشیانه ی تو می شود قطره قطره قلب کوچکم اب و دانه ی تو می شود شب ستاره ها از تمام شاخه های من تاب می خوردند ریشه های تشنه ام توی حوض خانه ی خدا اب می خورند من همیشه خواب دیده ام ولی... *** راستی هیچ فکر کرده ای یک درخت توی باغ اسمان چقدر دیدنی ست؟! ریشه های ما اگرچه گیر کرده است میوه های ارزو ولی رسیدنی ست! سلام به یارهای دبستانی خودم احوالات خوبه؟ مامان .بابا. داداش . ابجی . اهالی کوچه .عمه .خاله .دایی.عمو.و کلیه فرزندان اقوام خوب هستن ایا؟؟؟؟ من مطمئن باشم برم سر اصل مطلب؟! میگما دوره ی ابتدایی رو یادتون میاد چه درسایی داشتیم؟ اون درسی که دختر کتابش تو بارون مونده بود وخیس شده بود و خراب شده بود اسمش چی بود؟اهان کبری درس تصمیم کبری و یا اون درس دهقان فداکار که همون ریزعلی خواجوی خودمون بود ویا اون خانومی که همیشه ماست و پنیر و کره درس میکرد و همیشه مهمون داشت اونو چی یادتون میاد؟ راستی پترس رو که یادتون میاد انشگتش رو گذاشت توی اون سوراخ سد و همه رو نجات داد؟ ویا چوپان دروغگورو؟ خانواده هاشمی رو یادتون میاد همیشه خدا در حال سفر بودن و من چقدر از اون علی بدم میومد اخر کتاب فارسی اول ابتدایی رو یادتون هست اخرش این شعر بود: "سلام ای روتایی چه شادو خرم چه باصفایی درشهر ما نیست جز دود ماشین دلم گرفته از ان و از این دوس داشتم پرنده بودم...." البته الان دیگه اخر کتاب فارسی یه همچین شعری وجود نداره خب شاید بی کلاسی داره ادم بخواد روستایی باشه شایدم بد اموزی واسه بچه ها!!! خب دیگه من حرفی نمیزنم . همینک توجه شمارا به یک داستان زیبا جلب می نمایم: شب شده بود. اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدت زیادی است به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در انجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی اینه به موهای خود ژل می زند! موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست! چون موهای خود را گلت زده است! دیروز حسنک با کبری(!) چت میکرد وکبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است . کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند . چون او با پترس چت میکرد. پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته و چت میکند. روزی پتروس دید سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد. چون زیاد چت کرده بود! او نمی دانست که سه تا چهار لحظه دیگر سد می شکند . از این رو درحال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به ان سرزمین برود . اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریز علی دید که کوه ریزش کرده . ولی حوصله نداشت . ریز علی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را در بیاورد. ریز علی حتی چراغ قوه هم داشت ولی حوصله دردسر را نداشت! قطار به سنگ ها بر خورد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت!!! خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد! او اصلا حوصله مهمان ندارد . او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او حتی تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت قرمز ندارد. او اخرین بار که گوشت قرمز خرده بود چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود. اما او اصلا از چوپان دروغگو گله ایی ندارد چون دنیای ما پر است از چوپان دروغگو....!!!!!!!!!!! یاعلی
توی باغ اسمان

یه قصه پر غصه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


