·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·
ஐღஐدوستی فرصت نیست.بلکه مسئولیتی ست شیرین....ஐღஐ
درخت اسم خدا را زمزمه می کرد. سالهای سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد و با هر زمزمه ایی سیبی سرخ بدنیا می امد. سیب ها هرکدام یک کلمه بود.کلمه های خدا.مردم کلمه های خدا را میگرفتند و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست .خداهم. درخت اسم خدا را به هر کس که می رسید می بخشید. ادم ها همه اسم خدا را دوست داشتند. بچه ها اما بیشتر. و وقتی که سیب می خوردند خدا را مزمزه می کردند و دهان شان بوی خدا می گرفت. درخت سیب زیادی پیر شده بود. خسته بود . میخواست بمیرد. اما اجازه خدا لازم بود .درخت رو به خدا کرد و گفت:(همه ی عمر اسم شیرینت را بخشیدم.اسمی که طعمی زندگی را یاد ادم ها می داد. حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم.) خدا گفت:( عزیز سبزم! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن. اخرین سیبت سهم کودکی است که دندان هایش هنوز جوانه نزده . این اخرین هدیه را هم ببخش . صبر کن تا لبخندش را ببینی) و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند. برای اخرین لبخند و وقتی که کودک اخرین سیب را از شاخه چید خدا لبخند زد و درخت ارام در اغوش خدا جان داد.! عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را باهمه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه میردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که در همسایه ی صدها گرسنه.چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خامش اندم بر لب پیمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صدها جامه ی رنگین زمین و اسمان را واژگون مستانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده سبحه ی صد دانه میکردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز افرین را کو به کو اواره و دیوانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سرپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به عرش کبریایی باهمه صبر خدایی تاکه می دیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف و عامی زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او باشم همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد وگرنه من بجای او چو بودم یکنفس کی عادلانه سازشی باجاهل فرزانه می کردم عجب صبری خدا دارد!عجب صبری خدا دارد! گفت: حتما می ایم منتظر باش منتظر پای دیوار جیب هایم پر از اه و ای کاش باز هم بی خداحافظی رفت مثل هربار کوچه و خلوت و باد کاسه ی اشکم از دستم افتاد یک دل پر زیر باران شرشر یک نفر رد شد و گفت: بادها بی خداحافظی می روند ابرها هم همینطور! سلام پارمیدای عزیزم ابجی بزرگه خودم حالت خوبه؟ نمیدونم الان که دارم این نامه رو مینویسم سفر 4-5 ماهت شروع شده یانه؟! نمیدونم از کی شروع شد فک میکنم دقیقا 9 ماه پیش بود . شهریور ماه 86 مثله همیشه داشتم با بی حوصلگی مجله اتفاق نو رو می خوندم که چشم افتاد به اون صفحش که نوشته بود سایت اتفاق نو درست شد تند تند مجله رو گرفتم اومدم سر کامپیوتر خلاصه که بعد روشن کردن و وصل شدن به نت و اومدن توی سایت و عضو شدم! با نام غریبه! فک میکنم بعد من تو عضو شدی . چه روزایی بود کم کم از حالت غریبگی در اومدم دیگه شده بودم غریبه ی اشنا . من و تو و فرشته یادت میاد چقدر شلوغ میکردیم .چه روزایی ! چه پستایی ."بدو بدو بیا اینور بازار" یکی من یکی تو" "افشین اومدی معجزه کردی" این تاپیکارو یادت میاد . همه ی بچه هارو تو و فرشته گذاشتین سر و کار و مارو به فکر فرو بردین که این افشین کیه؟چیه؟ چیکارست ؟ تا بالاخره بعد چن وقت گفتین! یادت میاد چقدر میرفتیم سایت "شاهین" تا شماره ی افشین بده اما نداد!"اخه شاهین جون به عزراییل میده اما خیر نمیرسونه!!!" علت سفرت رو نمی دونم حتی علت بی حوصلگی هاتم نمیدونم !فقط میدونم تموم اینا نمی تونه فقط به خاطر رفتن افشین باشه .. گرچه با رفتن افشین خودم نشستم مثله ابر بهار گریه کردم اما .... مخصوصا بااین عکسش که از وبلاگ خودت دزدیدمش ابجی تو این چن وقته خیلی بهت عادت کرده بودم. به تو و اون شیرین زبونیات . دلم واسه ی اون دیوونه بازی های خودم و خودت و فرشته تنگ شده. واسه سرکار گذاشتن پسرای مردم . همه ی اینا به کنار دلم واسه خود خودت که پارمیدایی تنگ شده! ابجی یادت میاد چقدر زور زدی تا من عکس گذاشتن تو سایت اتفاق نورو یاد بگیرم منم خودم بی استعداد اصلا یاد نمی گرفتم . بعد که وبلاگ زدن و یادم دادی و بازم من بی استعداد عکس گذاشتن تو وبلاگ رو هم یاد نگرفتم!!! ابجی اخرین پست اولین وبلاگم و یادت میاد واسه تو و فرشته جشن گرفته بودم . چه جشنی !!!! چه وبلاگی بود اون وبلاگ یادش بخیر . ابجی خلاصه که دلم واست تنگ شده و الان دارم هذیون میگم. چن شب پیش که فرشته گفت میخوای بری سفر نمیدونم چرا یه دفه بغضی که ته گلوم بود و بهونه میخواست واسه ترکیدن ترکید و شروع کردم به گریه کردن .ابجی خیلی بهت وابسته شدم خیلی خیلی. ای بابا منم که نشستم اینجا یه سره دارم میگم دلم تنگ شده دلم تنگ شده .حالا خلاصه که ابجی جونم زودتر برگرد و امیدوارم این سفر طولانی بهت خوش بگذره و روحیت عوض بشه و دوباره بشی همون پارمیدای شاد و شیرین زبون. راستی سوغاتی واسه کوشان و کسرا و متین و معین و ماهان و من و فرشته یادت نرها . حالا من و فرشته هیچ اما چشم این بچه ها به دستای پر سوغاتی خاله ی بزرگوشونه ها!!! این شعر تقدیم به ابجی گلم
ابجی جونم این دسته گلم تقدیم به تو


بی خداحافظی


![]()
![]()
![]()

تو خود معجزه هستی...
تو خود معجزه هستی مث قصه ها می مونی
طلا گم میشه نمی گم که مثه طلا می مونی
من سرگردونو یک شب کشتی چشات نجات داد
حسی اون موقع بهم گفت مث ناخدا می مونی
یه روز ابر و مه گرفته یه روز افتابی و گرمی
پیچ و خم داره حضورت مث ماجرا می مونی
روی موج مهربونیت میشه رفت تا شهر ابرا
انقدر پاک و بزرگی مث بچه ها می مونی
تو مث بادبادکی که بعد چند سالی اسارات
زیر بارون میره بالا و می شه رها میمونی
خواستن تو سادس اما داشتن تو خیلی سخته
دل صاف باید بخوادت چون مث دعا می مونی
مث عکس یادگاری توی قاب عکس چوبی
همیشه کنارمونی ولی بی صدا می مونی
راستی تو دنبا کسی هست که یه کم مثل تو باشه؟
اگه باشع کمه چون تو مث کیمیا می مونی
بی تو یک لحظه نمیشه زنده بود و زندگی کرد
نمیگم تو مثل ابی تو مث هوا می مونی
تو مث خدا به همرات تو مثه دعای خیری
تو مث بمون عزیزم تو مث بیا می مونی
با مژه اسمتو باید روی مه نوشت و قاب کرد
چون که معصوم و زلالی مث چشمه ها میمونی
دوس داری بارون بگیره تا بشینی زیر بارون
عاشق رنگین کمونی مث شاعرا میمونی
می دونم تو خود ماهی بدون هیچ اشتباهی
دوس دارم فقط بدونم تو روزا کجا میمونی!
![]()
![]()


