تبليغاتX
·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

ஐღஐدوستی فرصت نیست.بلکه مسئولیتی ست شیرین....ஐღஐ

اینه

 

 

میبینم صورتمو تو اینه

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی میخواد

اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هرچی میبینم

چشامو یه لحظه رو هم میذارم

به خودم میگم که این صورتک

میتونم از رو صورتم  ورش دارم

میکشم دستمو روی صورتم

هرچی باید بدونم دستم میگه

منو تو اینه نشون میده

میگه این تویی نه هیچکس دیگه!!

جای پاهای تموم قصه هام

رنگ غربت تو تموم لحظه هام

مونده روی صورتت  تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده به جای

اینه میگه تو همونی که یه روز

میخواستی خورشیدو با دس بگیری

ولی امروز شهر شب خونت شده .

داری  بی صدا تو قلبت میمیری

میشکنم اینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

اینه میشکنه هزار تیکه میشه

اما باز تو هرتیکش عکس منه

عکسا با دهن کجی بهم میگن

چشم امیدو ببر از اسمون

روزا باهم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی میدن تمامشون

                         

     نوزده سال گذشت...

اره بزرگ شدم.نه یکسال .نه دوسال بلکه 19 سال . یعنی 19 سال که دارم نفس میکشم ، راه میرم و میخندم و گریه می کنم. 19 سال که دارم توی این زندگی می کنم اما هنوز هیچی ازش نفهمیدم !

19 ساله شدم یعنی که دیگه دارم واسه خودم خانومی میشم. یعنی دیگه باید با اون دنیای رنگی بچگونه خداحافظی کنم و به دنیای سیاه و سفید بزرگا سلام کنم. یعنی دیگه باید کم کم با خیلی از مسائل پیچ در پیچ زندگی اشنا بشم.خیلی چیزایی که تا دیروز نباید میدونستم...

19 ساله شدم یعنی اینکه نباید از بابام انتظار داشته باشم که به هرسفری که میره واسم عروسک بخره..نباید از مامانم بخوم وقتی که باهم بیرون میریم جدیدترین عروسکی که وارد بازار شده رو واسم بخره یا خوشرنگ ترین لاک رو....به عروسکایی که حالا توی کمدام جا نمیشن نگاه میکنم.اکثریتشون چشای سبز و ابی براق دارن...وای که چه اسمایی براشون گذاشتم .سارا .مهسا . ستاره وامید و....

19 ساله شدم یعنی دیگه نباید با عروسکام حرف بزنم . دیگه نباید با صدای بلند تو خیابون بخندم.دیگه نباید برم تو حیاط و با پسر خاله هام فوتبال بازی کنم. اخه نا سلامتی واسه خودم دارم خانومی میشم!!!

انگار همین دیروز بود که با علی تو حیاط پدربزرگم می دویدیم و بادبادک هوا میکردیم.یا اینکه می رفتیم توی اتاقک زیر پلشون و چن تا دارو باهم قاطی میکردیم و یه اسم روش می ذاشتیم بعد غلی با سرنگ روی موشها ازمایش می کرد. اون موشها به یک ساعت نمی کشید که می مردن!!!

انگار دیروز غروب بود که با مهنوش و مژگان و علی می رفتیم تو باغ و گوجه هایی که هنوز نرسیده بودند و سبز بود رو می کندیم و می خوردیم بعدش هم گل درست میکردیم مثلا باهاش کوزه و لیوان می ساختیم.

انگار 13 بدر پارسال بود که با زینب و علی و ایدا و مژگان از خانواده جدا شدیم و رفتیم لب ساحل  و اسب ابی مرده پیدا کردیم.

انگار همین دیروز صبح بود که محمد از پله ها پایین می اومد و منو صدا می کرد و دوتایی می رفتیم تو حیاط و دوچرخه بازی می کردیم.

من 19 ساله شدم  ...اما حالا علی و مهنوش و زینب و محمد کجان؟!؟

علی و زینب که ازدواج کردن...مهنوش هم خبری ازش نیست  ولی چیزی که بیشتر ادم رو میسوزونه  محمد...محمدی که حالا دیگه نیست. محمد ی اونم مثل من بزرگ شد  اما خیلی زود رفت....

19 سال به سرعت برق و باد از جلوم گذشتن بدون اینکه من حتی بهشون توجهی کنم و حالا بزرگ شدم  و باید مثل بزرگا رفتار کنم...

19 ساله شدم اما به چه قیمتی؟؟ به قیمت تموم شدن بچگیام...

19 سال گذشت...خودمو تو اینه برانداز میکنم ، وای خدای من چقدر تغییر کردم؟!! می روم جلو تر و به چهره ی خودم خیره می شم. وای خدای من این منم!!!!!پس چرا دگه از اون چشمای درشت و براق خبری نیست،  از اون موهایی که خرگوشی میبستم،یا اون ابروهای کلفتی که وقتی لج و یا اخم میکردم و اونارو توهم میکشیدم دیگه حتی چشام هم معلوم نبود خبری نیست!!!!...اره خیلی فرق کردم نه تنها توی چهرم بلکه توی رفتارمم تغییر کردم. و بدونشک هرچی بیشتر میگذره تغییرات توی چهره ورفتارم بیشتر و بیشتر میشه...

امسال اولین سالی که روز تولدم خوشحال نیستم چون تا دوروز پیش نمیخواستم باور کنم که بزرگ شدم اما حالاکم کم باورم شده که دارم بزرگ و بزرگ تر میشم. دیگه اون دختر 3-4 ساله ایی نیستم که پیش دوستاش کلاس میذاشت که عروسکاش بیشتر از اوناست...دیگه  نباید واسه اینکه عروسکام و کتاب داستانامو گیرموهام بیشتر از بقیه ی همسن و سالام کلاس بذارم.اصلا الان دیگه نباید کلاس بذارم .خب کلاس گذاشتن مال بچهاست...

الان دیگه وقتشه که بزرگ بشم و باشم.

 

 زندگی

در حیرتم ز ثانیه های بهار عمر

در حسرت عبور شکیبای زندگی

 

در انتظار طایفه ی سبز بودنم

در انتظار رویش مینای زندگی

 

در زندگی تمام غزل ها سراب بود

شعری نماند در دل شیدای زندگی

 

تو تا کنون تراوش یک اشک دیده ای؟

که پر کند سراسر دریای زندگی؟

 

شب تا سحر میان نقابی ز فاصله

من بودم و تفکر فردای زندگی

 

ان دور دست کوچه ی الاله های سرخ

یک کودک امده به تماشای زندگی

 

پس زندگی چه بود جز اهنگ یک نفس

موسیقی تبسم و غوغای زندگــــــــــی

 

ای کاش می شد از گل الاله کلبه ساخت

در ان نشست و رفت به دنیای زندگی

 

مفهوم زندگی نه به معنای بودنست

دریک گل است لذت معنای زندگی

 

یک جرعه عشق با کمی شهدعاطفه

اینست راز سبز مداوای زندگی

 

گلدان لاله های شفق خشک شد زغم

درانتظار یاس شکوفای زندگی

 

من ماندم و کبوتر و یک باغ ارزو

در جستجوی لذت و گرمای زندگی

 

یعنی کجاست ان سر دنیای ارزو

کم کن ز شرح حال درازای زندگی

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:1 توسط ஐღஐیار دبستانیஐღஐ| |