تبليغاتX
·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·

ஐღஐدوستی فرصت نیست.بلکه مسئولیتی ست شیرین....ஐღஐ

730906x0zft4a94w.gifقلب جفد پیر شکست

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و رد پای آنرا و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند.

او بارها و بارها تاج های شکسته ، غرور های تکه پاره شده را لابه لای  خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه  آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش میخواند.و فکر میکرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد میشد ، آواز جغد را که شنید، گفت: " بهتر است  سکوت کنی و دیگر نخوانی . آدمها آوازت را دوست نمیدارن. غمگینشان میکنی. دوستت ندارند. میگویند بدیمنی و بد شگون و جز خبر بد، چیزی نداری."

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت:" اواز خوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمیخوانی؟ دل آسمانم گرفته است."

جغد گفت :"خدایا! آدم هایت مرا و آواز هایم را دوس نمیدارند." خدا گفت:" آواز های تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هرچیز  کوچک و هرچیز بزرگ. تو مرغ تمشا و اندیشه ای! و ان که می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ."

جغد به خاطر خدا بازهم بر کنگره هایدنیا میخواند و آنکس که میفهمد ، می داند که آواز ا پیغام خداست.

 

 

953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif

  730906x0zft4a94w.gifگاهی وقتا برای موندن باید رفت

به به سامبیلی بیلام به یارهای دبستانی خودم

حال و احوال چطوریاست؟

هوای شهرتون خوبه؟

اینجا که داره به شدت بارون میزنه و هوا بس ناجوانمردانه سردست.جای همتون خالی البته اگه شهرتون ابری نیست.

به به آرشیو رو نگاه چه آرشیو بلند و بالایی...منم خودم کشته مرده اینطور آرشیوا!!!!

بفرما شیرنی...نمیدونم چرا هوس شیرنی کردم ییهو...خلاصه تعارم مارف بذارین کنار بفرما دور هم باشیم...

خب غرض از این آپ چیزی نبود جز یه خداحافظی کوتاه مدت...نمیدونم  چرا منی اینهمه کشته مرده ی نت بودم ییهو  از نت زده شدم شاید به خاطر اتفاقاییه که این وقته برام افتاده...یه طورایی حس میکنم حضورم تو عرصه ی نت  عادی شده وهمتون به بودنم عادت کردین و دیگه سراغی از یار دبستانیتون نمیگیرین...بالاخره هر اومدنی یه رفتنی داره ماهم باید بریم ،برم تا بتونم بمونم!!!!!!!!!

به اپای اولم که نگاه میکنم میبینم یه کسایی میومدن سر میزدن که دیگه حالا هیچ خبری ازشون نیست...شاید تقصیر از من باشه که کم لطفی کردم بهشون سر نزدم. اما به اونایی که همیشه سر میزدم چی؟!!!!!!!!

من نمیدونم چرا تا میخوام حرفامو رو کاغذ بیارم واژه کم میاد. قبل اینکه بخوام بنویسم کلی چیز واسه نوشتن حاضر میکنم .. کلی درد. کلی خنده! اما نمیدونم چرا موقع نوشتن اینطور میشه... موقع حرف زدن کلمات برام عین مومن اما.....

به نظر شما چرا اینطوراست؟؟؟؟

ووووووووووووی شما نمیدونید که چقذه اینجا یخه ...باورتون میشه دستام خشک شده.با اینکه حدالامکان خودمو پوشوندما ولی خب دارم می یخم.....

چیه یخیدن من خنده داره به رو آب بخندین.....

چیه چرا اینطور نگام میکنین یادم رفت چی میخواستم بگم خوووووووووووووووووووو.....

هر چی به خودم شفار میارم میبینم فقط میخواستم خداحافظی کنم...

فردا هم با رخصت همگیتون تو دانشگاه سمینار داریم صب خروس خون باید از خونه بزنم بیرون.....

پس من بازم با اجزتون برم

بیبیب بای

 

 953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif953525z322qx007i.gif

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
به خدا خسته ام از این همه تکرار سکوت.
به خدا خسته ام از این همه لبخند دروغ.
به خدا خسته ام از حادثۀ ساعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،

حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،

عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
به خدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
به خدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
به خدا خسته شدم،
می
 شود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

 2wncprb.jpg

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 22:30 توسط ஐღஐیار دبستانیஐღஐ| |