·▪••●ஐღஐیار دبستانی منஐღஐ●••▪·
ஐღஐدوستی فرصت نیست.بلکه مسئولیتی ست شیرین....ஐღஐ
مثل گذشته ها که پاییز بهانه ی آمدن و باز خواستنم بود برای پاییز نیامده ام! رازی را فهمیده ام آخر... بین خودمان باشد نشنوند آنهایی که هنوز دل به پاییز رنگ رنگ عاشقا نه ها بسته اند میدانی چه شد...( یاس پیر سر کوچه برگهایش را به تاراج گذاشت که پاییز متولد شد ) باور کن... فریبی ساده بیش نبود اینکه استوارترین پاییز به تمنای سبز بهار آمده است...! آمده ام تا که شاید در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم ...!؟ شاید که مسافری باز گشته باشد ..! شاید که آئینه دل هنوز ترک بر نداشته باشد ...! شاید که این بار انعکاس فریاد تو باشم ... سوار بر باد...! هر چند که خوب می دانم نه بر سر دو راهی نه بر سر راه نه بر سر هیچ دری هیچ کس منتظرم نیست... اما من باز آمده ام نه به وسوسه ی پاییز... سامبیلی بیلام دوباره اومدم مثله قدیما لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، با حترام سلامت می گویم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند. و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم. ولی نیافتمت. از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟ مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت. شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است. كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد. نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته. زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود. تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.
پاییز
آمده ام که بمانم ...! 
![]()
....اما دیگه حس و حال قدیم رو ندارم ...حس و حال آپ کردن و نوشتن
امروز گذری اومدم تو نت و وقتی قالبم رو عوض کردم نیدونم چرا حس اپم اومد با اینکه هیچ موضوعی برای آپ کردن هم ندارم
امروز صبح من مژگان و زینب سه تایی رفتیم خونه ی مژی اینا مثلا واسه گردگیری و این قرطی بازیا...اخه مامان و بابای مژی رفتن مسافرت و یکشنبه برمیگردن
"سوغاتییییییییییی"
البته من دس به سیاه و سفید نزدم فقط انژری مثبت بهشون دادم و مثله مادر شوهرا نق زدم![]()
...وقتی که با زینب رفتیم بالا اتاق مژی کلی خاطره برام زنده شد ...یاد اون روزایی افتادم که با مژگان میرفتیم بالاپشت بومشون دعا میکردیم خدا بهمون یه ساعت برنارد بده بعد چشامون میبستیمو تا ۵ دقیقه سرم رو به اسمون بود
کلی سر این موضوع سادگی بچگیمون بهم خندیدیم ...کمدش رو باز کردم که چادر بگیرم نماز بخونم چشم افتاد به کیف سفیدش که عکس گربه روش داشتکه مژگان گفت: یادت میاد چقدر سر این کیف باهم دعوا افتادیم ...همیشه سر این کیف دعوا میوفتادیم و من همیشه میگفتم من مادر میشم مادرهاهم کیف دارن این کیف رو بده به من اونم مظلوم کیف رو بهم میداد
......نمیدونم چرا امروز اینهمه خاطره برام زنده شد با اینکه هفته ایی نیست که خونه همدیگه نریم اما انگار امروز یه روز استثنایی بود![]()
بعد گرد گیری مژی کامش رو روشن کرد و البوم جدید سعید شهروز رو گذاشت دوباره دوتایی برگشتیم به عقب به اون روزا که غزلکش رو گوش میدادیم...به اون روزا که من و زینب و مژی مینشستیم سر کامپیوتر و با سعید هم خوانی میکردیم و صدامون رو ضبط میکردیم.فک میکنم اون موقع راهنمایی بودم![]()
اخ که چقدر بچه بودیم
چقدر اون زمانا رویاهای رنگی داشتیم...انگار با بزرگ تر شدنمون از اون رویاها فاصله گرفتیم
یا شایدم رویاهامون بزرگ شدن و بی رنگ و رو
نمیدونم واقعا نمیدونم اون رویاها چی شدن شاید اگه اون رویاهارو همون زمون رو کاغذ نمی اوردم همشون رو از یاد میبردم
عجب دنیایی بود بچگی!!! دوس دارم دوباره برگردم به همون زمون باهمون رویاها
اصلا دیگه هم نیخوام بزلگ بشم
میخوام نینی بمونم![]()

![]()
برای تو مینویسم


